close
تبلیغات در اینترنت
صلوات کلید بهشت است

وب سایت مداحان کشور
قالب وبلاگ
درباره وبلاگ

حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد …ای به دل بسته ، قدری آهستهکن مدارا با ، زینب خسته …یا حسین مظلوم …
ورود کاربران

ورود به سایت

نام کاربری:
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مهدی جان

2+3=
آمار سایت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازدیدهای امروز : 64 نفر
بازدیدهای دیروز : 12 نفر
كل بازدیدها : 90,480 نفر
بازدید این ماه : 64 نفر
بازدید ماه قبل : 822 نفر
نظرات : 55
كل مطالب : 692 عدد
تعداد اعضا : 11 نفر
امروز : دوشنبه 03 مهر 1396
جستجوی مطالب

Google
masjad3225.rozblog.com

                          داستان سی و یکم:شرايط استجابت دعا 
شخصى خدمت امام صادق عليه السلام آمد، و عرض كرد: دو آيه در قرآن است كه من هر چه به سراغ آن مى روم آن را نمى يابم (و به محتواى آن نمى رسم .)
حضرت فرمود: كدام آيه ؟
او گفت : آيه اول اين سخن خداوند است كه فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم ؛ ادعونى استجب لكم و من خدا را مى خوانم اما دعايم مستجاب نمى شود!
امام فرمود: آيا فكر مى كنى خداوند عزوجل در وعده خود تخلف كرده ؟
گفت : نه .
فرمود: پس علت آن چيست ؟
عرض كرد: نمى دانم .
فرمود: اينك به تو خبر مى دهم ، كسى كه اطاعت خداوند متعال كند در آن چه امر به دعا كرده و جهت دعا را در آن رعايت كند اجابت خواهد كرد.
عرض كرد: جهت دعا چيست ؟
فرمود: نخست حمد خدا مى كنى و نعمت او را ياد آور مى شوى ، سپس ‍ شكر مى كنى ، بعد درود بر پيامبر - صلى الله عليه و آله - مى فرستى ، سپس ‍ گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى كنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمايى ، اين است جهت دعا!
سپس فرمود: آيه ديگر كدام است ؟
عرض كرد: اين آيه كه مى فرمايد: در راه خدا انفاق كنيد تا خدا بهتر از آن در راه خدا انفاق مى كنيم ؛ ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عايد نمى شود!

امام فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه خدا انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نمى كند مگر اين كه خدا عوضش را به او مى دهد

داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام

                                            داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام 
ى از اهل مرو گفت :
من ، در صلوات فرستادن بر سيد كاينات و خلاصه موجودات - عليه و آله افضل الصلوات - سستى مى ورزيدم ؛ و در آن باب ، اهتمام نكرده ، تغافل مى نمودم ؛ تا آن كه شبى آن حضرت را خواب ديدم ، و به من هيچ التفات نفرمود؛ بلكه از هر جانب كه مى رفتم اعراض مى نمود، چنان كه گويا از من ناخشنود بود.
من عرض رسانيدم كه : يا رسول الله ! چرا به نظر التفات در من نمى نگرى ، و روى مبارك از من مى گردانى ؟
فرمود: من تو را نمى شناسم ؛ به تو، چه التفات كنم ؟
عرض كردم : من ، يكى از امت شمايم ، و از علماء شنيده ام كه پيغمبران امت خود را بهتر مى شناسد، از پدر، فرزند خود را.
فرمود: معرفت من نسبت به امتم ، به قدر فرستادن صلوات ايشان است بر من . و چون تو من را به صلوات ياد نمى كنى ، من چگونه تو را بشناسم و به چه صورت ، از تو خشنود باشم ؟
من از خواب بيدار شدم ، و بر خود لازم گردانيدم ، كه هر روز صد بار صلوات فرستم ، و حق تعالى من را توفيق قيام آن عطا نمود. و بعد از مدتى ، باز آن حضرت را در خواب ديدم ، و به من التفات بسيار نموده ، فرمود: اكنون تو را مى شناسم ، و از تو خشنودم ، و روز قيامت ، شفيع تو خواهم بود.


. داستان بیست ونهم:رهایی از جهنم

                                                  داستان بیست ونهم:رهايى از جهنم 
د باقر (ع) روايت كرده اند كه :
بنده در آتش ، هفتاد خريف مى ماند. و هر خريفى ، هفتاد سال است .
پس از خدا سؤ ال مى كند به حق محمد و اهل بيت آن حضرت (ع) كه بر او رحم نمايد.
پس از جانب حق تعالى وحى مى رسد به جبرييل كه : فرو رو به سوى بنده من ، و او را بيرون آور.
جبرييل مى گويد: پروردگارا! چگونه براى من ميسر است كه داخل آتش ‍ شوم ؟
خطاب مى رسد: من امر نموده ام كه بر تو سرد و سلامت باشد.
عرض مى كند: آن بنده در كجا است ؟
مى فرمايد: در چاهى است از سجين ؟
جبرييل نزد آن بنده مى آيد و مى بيند كه روى آن بنده ، با قدمش به هم بسته است . پس بيرون مى آورد او را.
حق تعالى به آن بنده خطاب مى كند: اى بنده من ! چه قدر بود مكث تو در آتش ؟ آن بنده مى گويد: نمى دانم .
خطاب مى رسد: به عزت و جلال خودم قسم ، كه اگر تو به آن نحو از من سؤ ال نمى كردى ، هر آينه خوارى تو در آتش به طول مى انجاميد؛ و لكن من بر خود لازم گردانيده ام كه هر كه از من سئوال نمايد به حق محمد و اهل بيت او (ع) ، گناهان او را كه در ميان من و او است بيامرزم و امروز تو را آمرزيدم

                                         داستان بیست و هشتم:صلوات به صورت زيبا 
نة الاعياد شيخ احمد نجفى پس از ذكر فوايد بسيارى براى صلوات بر محمد و آلش گويد طرفه تر چيزى كه در روزگار نوشتن فضل صلوات برايم رخ داد اين بود كه برخى از آن را براى يك دوست باتقوا و خوب خواندم و بسيار شاد شد و پيش آمد كه روز جمعه به ديدن او رفتم و ديدم بسيار شاد است ، سبب شاديش را پرسيدم گفت : من در روز بسيار صلوات بر محمد و آلش مى فرستادم و شب جمعه بر آن مداومت كردم تا چرتم گرفت . در خواب ديدم پيغمبر و امير و زهرا و همه امامان از آسمان به زير آمدند و گردم نشستند و پيغمبر (ص) با من هم سخن و همدم شد مانند يك خودمانى ، از او پرسش كردم و جواب داد و مژده خوشى به من داد كه دلم خنك شد و آن گاه خواب طولانى خود را كه داراى انواع شادى بخش ها و مژده ها بود نقل كرد تا گفت : شخصى كه از دوستان قديمى و خصوصى من بود و او را در خواب شناختم در خواب و او در نورانيت و زيبايى شبيه ترين افراد به پيغمبر (ص ) بود چون بيدار شدم او را نشناختم و به صلوات ادامه دادم تا خوابم برد و در خواب تعبير خوابم را ديدم كه آن عمل من است كه صلوات را خدا به آن صورت زيبا در مى آورد.
شب دوم باز پيغمبر - صلى الله عليه و آله - و ائمه - عليهم السلام - همه را در خواب ديدم و كسى به من گفت : سر بلند كن و نگاه كن .
سر بلند كردم و پيغمبر و ائمه معصومين - عليهم السلام - ذكر خدا مى گفتند و آن شخص به من گفت : مى دانى چه ذكرى مى گويند براى خدا تعالى .
گفتم : نه . گفت : همان ذكر صلوات تو است . از آن شاد شدم و خدا را بر توفيق خود سپاس گفتم .

داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على (ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص) بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على(ع) رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على (ع) به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

                          داستان سی و یکم:شرايط استجابت دعا  
شخصى خدمت امام صادق عليه السلام آمد، و عرض كرد: دو آيه در قرآن است كه من هر چه به سراغ آن مى روم آن را نمى يابم (و به محتواى آن نمى رسم .)
حضرت فرمود: كدام آيه ؟
او گفت : آيه اول اين سخن خداوند است كه فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم ؛ ادعونى استجب لكم و من خدا را مى خوانم اما دعايم مستجاب نمى شود!
امام فرمود: آيا فكر مى كنى خداوند عزوجل در وعده خود تخلف كرده ؟
گفت : نه .
فرمود: پس علت آن چيست ؟
عرض كرد: نمى دانم .
فرمود: اينك به تو خبر مى دهم ، كسى كه اطاعت خداوند متعال كند در آن چه امر به دعا كرده و جهت دعا را در آن رعايت كند اجابت خواهد كرد.
عرض كرد: جهت دعا چيست ؟
فرمود: نخست حمد خدا مى كنى و نعمت او را ياد آور مى شوى ، سپس ‍ شكر مى كنى ، بعد درود بر پيامبر - صلى الله عليه و آله - مى فرستى ، سپس ‍ گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى كنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمايى ، اين است جهت دعا!
سپس فرمود: آيه ديگر كدام است ؟
عرض كرد: اين آيه كه مى فرمايد: در راه خدا انفاق كنيد تا خدا بهتر از آن در راه خدا انفاق مى كنيم ؛ ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عايد نمى شود!
امام فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه خدا انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نمى كند مگر اين كه خدا عوضش را به او مى دهد.

زمان آپدیت بعدی وبلاگ:۱۵ آبان ۸۸

به علت کنکور کمتر می تونم وبلاگ رو به روز کنم.از دوستانی که لطف می کنند نظراتشون رو در مورد وبلاگ بیان می کنند ممنونم.

ان شا الله بعد از کنکور سعی می کنم بیشتر به وبلاگ برسم.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 15 | 13 نظر

                                            داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام  
ى از اهل مرو گفت :
من ، در صلوات فرستادن بر سيد كاينات و خلاصه موجودات - عليه و آله افضل الصلوات - سستى مى ورزيدم ؛ و در آن باب ، اهتمام نكرده ، تغافل مى نمودم ؛ تا آن كه شبى آن حضرت را خواب ديدم ، و به من هيچ التفات نفرمود؛ بلكه از هر جانب كه مى رفتم اعراض مى نمود، چنان كه گويا از من ناخشنود بود.
من عرض رسانيدم كه : يا رسول الله ! چرا به نظر التفات در من نمى نگرى ، و روى مبارك از من مى گردانى ؟
فرمود: من تو را نمى شناسم ؛ به تو، چه التفات كنم ؟
عرض كردم : من ، يكى از امت شمايم ، و از علماء شنيده ام كه پيغمبران امت خود را بهتر مى شناسد، از پدر، فرزند خود را.
فرمود: معرفت من نسبت به امتم ، به قدر فرستادن صلوات ايشان است بر من . و چون تو من را به صلوات ياد نمى كنى ، من چگونه تو را بشناسم و به چه صورت ، از تو خشنود باشم ؟
من از خواب بيدار شدم ، و بر خود لازم گردانيدم ، كه هر روز صد بار صلوات فرستم ، و حق تعالى من را توفيق قيام آن عطا نمود. و بعد از مدتى ، باز آن حضرت را در خواب ديدم ، و به من التفات بسيار نموده ، فرمود: اكنون تو را مى شناسم ، و از تو خشنودم ، و روز قيامت ، شفيع تو خواهم بود.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11 | 7 نظر

                                                  داستان بیست ونهم:رهايى از جهنم  
د باقر (ع) روايت كرده اند كه :
بنده در آتش ، هفتاد خريف مى ماند. و هر خريفى ، هفتاد سال است .
پس از خدا سؤ ال مى كند به حق محمد و اهل بيت آن حضرت (ع) كه بر او رحم نمايد.
پس از جانب حق تعالى وحى مى رسد به جبرييل كه : فرو رو به سوى بنده من ، و او را بيرون آور.
جبرييل مى گويد: پروردگارا! چگونه براى من ميسر است كه داخل آتش ‍ شوم ؟
خطاب مى رسد: من امر نموده ام كه بر تو سرد و سلامت باشد.
عرض مى كند: آن بنده در كجا است ؟
مى فرمايد: در چاهى است از سجين ؟
جبرييل نزد آن بنده مى آيد و مى بيند كه روى آن بنده ، با قدمش به هم بسته است . پس بيرون مى آورد او را.
حق تعالى به آن بنده خطاب مى كند: اى بنده من ! چه قدر بود مكث تو در آتش ؟ آن بنده مى گويد: نمى دانم .
خطاب مى رسد: به عزت و جلال خودم قسم ، كه اگر تو به آن نحو از من سؤ ال نمى كردى ، هر آينه خوارى تو در آتش به طول مى انجاميد؛ و لكن من بر خود لازم گردانيده ام كه هر كه از من سئوال نمايد به حق محمد و اهل بيت او (ع) ، گناهان او را كه در ميان من و او است بيامرزم و امروز تو را آمرزيدم

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12 | 3 نظر

                                         داستان بیست و هشتم:صلوات به صورت زيبا  
نة الاعياد شيخ احمد نجفى پس از ذكر فوايد بسيارى براى صلوات بر محمد و آلش گويد طرفه تر چيزى كه در روزگار نوشتن فضل صلوات برايم رخ داد اين بود كه برخى از آن را براى يك دوست باتقوا و خوب خواندم و بسيار شاد شد و پيش آمد كه روز جمعه به ديدن او رفتم و ديدم بسيار شاد است ، سبب شاديش را پرسيدم گفت : من در روز بسيار صلوات بر محمد و آلش مى فرستادم و شب جمعه بر آن مداومت كردم تا چرتم گرفت . در خواب ديدم پيغمبر و امير و زهرا و همه امامان از آسمان به زير آمدند و گردم نشستند و پيغمبر (ص) با من هم سخن و همدم شد مانند يك خودمانى ، از او پرسش كردم و جواب داد و مژده خوشى به من داد كه دلم خنك شد و آن گاه خواب طولانى خود را كه داراى انواع شادى بخش ها و مژده ها بود نقل كرد تا گفت : شخصى كه از دوستان قديمى و خصوصى من بود و او را در خواب شناختم در خواب و او در نورانيت و زيبايى شبيه ترين افراد به پيغمبر (ص ) بود چون بيدار شدم او را نشناختم و به صلوات ادامه دادم تا خوابم برد و در خواب تعبير خوابم را ديدم كه آن عمل من است كه صلوات را خدا به آن صورت زيبا در مى آورد.
شب دوم باز پيغمبر - صلى الله عليه و آله - و ائمه - عليهم السلام - همه را در خواب ديدم و كسى به من گفت : سر بلند كن و نگاه كن .
سر بلند كردم و پيغمبر و ائمه معصومين - عليهم السلام - ذكر خدا مى گفتند و آن شخص به من گفت : مى دانى چه ذكرى مى گويند براى خدا تعالى .
گفتم : نه . گفت : همان ذكر صلوات تو است . از آن شاد شدم و خدا را بر توفيق خود سپاس گفتم .

+ نوشته شده توسط امیر در یکم اسفند 1387 و ساعت 12 | یک نظر

داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على (ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص) بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على(ع) رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على (ع) به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط امیر در یکم بهمن 1387 و ساعت 12 | نظر بدهید

                                          داستان بیست وششم:رفع غيبت  
روزى ، يكى از اولياء به الياس و خضر،(ع) شكايت كرد، كه مردم ، غيبت بسيار مى كنند و آن از گناهان كبيره است . هر چند كه ايشان را نصيحت مى كنم و از آن منع مى نمايم ، سخن من را نمى شنوند و آن عمل قبيح را ترك نمى كنند. حضرت الياس (ع) فرمود: چاره اين كار، آن است كه چون كسى به مجلس در آيد، به او بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم صلى الله على محمد و آل محمد ، كه حق تعالى ، ملكى را بر اهل آن مجلس موكل مى گرداند، كه هر گاه كسى شروع در غيبت كردن نگاه دارد.
پس حضرت خضر (ع) فرمود كه : چون كسى در وقت بيرون رفتن از مجلس ، بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم و صلى الله على محمد و آل محمد ، حق تعالى ملكى را مى فرستد، تا آن كه نگذارند كه اهل آن مجلس ، غيبت او نمايند.

                                  داستان بیست وپنجم:پر و پال ملك به واسطه صلوات  
حق - سبحانه و تعالى - به ملكى فرمود كه فلان شهر را ويران كن .
وقتى آن ملك به آن شهر آمد، گريه كودكان و ناله زنان و فرياد چهارپايان را شنيد، برايشان رحم نموده و بر ويرانى آن شهر اقدام نكرد. تند باد قهر، از مهيب جلال وزيده ، پر و بال آن ملك را در هم شكست ؛ و از بالا رفتن بر افلاك ، محروم و مهجور ماند.
روزى جبرييل او را گريان و نالان بر روى خاك افتاده ديد. دلش بر پريشان حالى و شكسته بالى آن ملك سوخت . حال عجز و بيچارگى و ضعف و آوارگى او را به بارگاه جلال عرض كرد.
خطاب آمد كه به او بگو: بر حبيب من محمد (ص) صلوات فرستد تا به بركت آن پر و بال به او برگردد. به او گفته شد. آن ملك به وظايف صلوات قيام نمود. و بال اقبال باز يافته به فراغ بال به جانب آشيانه خود پرواز نمود.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ به هیچ وجه مجاز نیست واشکال شرعی دارد.

                           داستان بیست وچهارم:صلوات خدا بر صلوات فرستنده  
احمد حنبل ، در مسند خود، از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده است :
روزى رسول خدا (ص) از مدينه بيرون رفت ، وارد نخلستان شد، به سجده رفت . سجده آن جناب ، آن قدر طول كشيد كه من ترسيدم مبادا آن حضرت ، وفات كرده باشد. آمدم به آن حضرت نگريستم . سر مبارك را از سجده برداشت ، و فرمود: تو را چه مى شود؟
من صورت حال را به عرض رسانيدم . فرمود: جبرييل بر من نازل شد، و گفت مى خواهى تو را بشارت دهم ؟ به درستى كه حق تعالى فرمود: هر كه بر تو صلوات فرستد، من بر او صلوات مى فرستم . و هر كه بر تو سلام گويد، من بر او سلام مى گويم .

                داستان بیست و سوم:سه بار بر محمد (ص ) صلوات بفرست !  
وقتى حضرت آدم (ع ) وارد بهشت شد، در بهشت حوران پاكيزه سرشت بسيار بودند؛ اما حضرت آدم با آن ها الفتى نداشت . وقتى حضرت حوا آفريده شد و آدم بر او نگريست از او پرسيد: تو چه كسى هستى ؟
حوا شرمگين شد و چيزى نگفت ، جبرييل به آدم گفت : اين حواست ، او را براى تو آفريده اند و او محرم و همدم توست .
حضرت آدم وقتى فهميد كه حوا متعلق به اوست خواست به سوى او دست دراز كند جبرييل گفت : اى آدم ! اگر او را مى خواهى ، بايد او را عقد كرده و برايش مهريه تعيين كنى .
آدم فرمود: اى برادر! تو مى دانى كه من پولى و نقدى ندارم چگونه او را عقد كنم ؟
جبرييل گفت : سه بار به حبيب خدا محمد مصطفى (ص ) صلوات بفرستى تا حوا بر تو حلال شود.

داستان بیست ویکم:نجات اهل كشتى  
در كتاب معراج النبوه آمده است كه :
در دريا با جمعى در كشتى بوديم ، ناگاه طوفان شد و كشتى در ميان امواج متلاطم دريا سرگردان شد، آن چنان كه اهل كشتى ، به هلاكت خود يقين كردن و با يكديگر وداع نمودند. در همين هنگام خواب بر من غلبه كرد و چشمم گرم شد، پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، آن حضرت(ص) به من فرمودند: به اهل كشتى بگو: هر كدام شان هزار صلوات بر من بفرستند!
سپس به من آن صلوات را تعليم كردند. من از خواب بيدار شدم و به اهل كشتى خبر دادم ، آن ها نيز مشغول آن صلوات شدند، هنوز سيصد صلوات تمام نشده بود كه طوفان فرو نشست .
آن صلوات اين است ؛ اللهم صل على سيدنا و آله : صلوة تنجينا بها من جميع الاهوال و الافات و تطهرنا بها من جميع السيئات و ترفعنا بها عندك اعلى الدرجات و تبلغنا بها اقصى الغايات من جميع الخيرات فى الحيوة و بعد الممات

داستان بیستم:محفوظ ماندن عيال

داستان بیستم:محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على(ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص)بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع)  نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على - عليه السلام - رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على(ع)به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

داستان نوزدهم:روييدن پر و بال به بركت صلوات

با عرض سلام وتسلیت به مناسبت شهادت حضرت علی (ع).در این شب های قدر مارا از دعای خیر خویش بی نصیب نگذارید.با این پست از وبلاگ همراه باشید.

کتاب زندگی نامه امام علی (ع) برای موبایل:دانلود

                                          داستان نوزدهم:روييدن پر و بال به بركت صلوات  
روزى جبرييل(ع) نزد رسول اكرم جليل (ص) آمد، و گفت : يا رسول الله ! امروز غريبى مشاهده نمودم ، آن امر اين است كه در وقت پايين آمدن از آسمان ، گذارم به كوه قاف افتاد، در آن جا آواز ناله دلخراش و فرياد جگر سوزى به گوش من رسيد، دانستم كه داغ ديده اى كه به آن زارى مى نالد، و درمانده اى است كه به آن نيازمندى مى خروشد. از عقب آن ناله رفتم ، فرشته اى ديدم ؛ كه پيش از آن ، او را در آسمان ، با عظمتى هر چه تمام تر ديده بودم كه بر تختى از نور مى نشست و هفتاد هزار فرشته در خدمت او صف زده مى ايستادند؛ وقتى نفس مى زد، ملايكه از نفس او مخلوق مى شدند؛ او را ديدم كه با دلى خسته و بالى شكسته ، بر زمين افتاده . از حالش پرسيدم . گفت : در معراج مصطفى (ص)من بر تخت خود نشسته بودم ، و به آن تعظيم آن حضرت نپرداختم ، و شرايط تجليل و تكريم را - چنان كه شايسته بود - به جا نياوردم ، به اين عقوبت مبتلا شدم ، و از ذروه افلاك ، به حضيض خاك افتادم ، الحال ، تو شفيع من شو، و از حضرت ذوالجلال ، عفو مرا درخواست كن .
من در درگاه احديت ، تضرع بسيار كرده ، و مغفرت او را درخواست نمودم . خطاب از رب الارباب رسيد كه :
به او بگوى كه اگر مغفرت لغزش ، و عفو گناه خود را مى خواهى ، بر حبيب من صلوات فرست ، تا به مقام اكرام خود برگردى .
من صورت حال را، به آن شكسته بال گفتم ، و او بر حضرت شما صلوات فرستاد، فى الحال ، بال هاى اقبال و كرامت او روييد، و از مركز خاك به محيط افلاك پرواز كرده ، به بركت اين خدمت ، به محل قرب رسيد.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ به هیچ وجه مجاز نیست واشکال شرعی دارد.

با عرض سلام وتبریک به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی (ع).این پست با پست های دیگه کمی فرق داره یعنی علاوه برداستان مطالب دیگری در این پست ارائه شده است.

ابتدا یک مولودی بسیار جالب از محمود کریمی به مناسبت این روز که به شکل رپ خونده با نام اگه یه سری بزنه.دانلود

یه کتاب برای موبایل از زندگی نامه امام حسن(ع) به صورت مختصر:دانلود

یه کتاب برای موبایل که مخصوص پیامک های تبریک به مناسبت میلاد امام حسن(ع) است..دانلود

ودر آخر هم داستان هجدهم

                                             داستان هجدهم:نظر لطف پيامبر  
مردى بسيار زاهد و اهل ورع و قائم الليل و صائم النهار بود. او نيز حديث مى نوشت ، مى گفت وقتى به نوشتن نام حضرت رسول مى رسيدم ، صلوات را نمى نوشتم . شبى آن حضرت را در خواب ديدم ، كه از روى غضب به من فرمود: چرا در وقت نوشتن نام من ، نوشتن صلوات را ترك مى كنى ؟
من ترسيدم ، و در دل خود گذرانيدم كه هرگز ديگر اين بى ادبى را نكنم . و هنگامى كه بيدار شدم ، ديگر ترك نوشتن صلوات نكردم . و بعد از مدتى ، بار ديگر، آن حضرت (ص) را در خواب ديدم و به نظر لطف و مرحمت در من نگريست و فرمود: صلوات تو را به من رسانيدند. هر گاه من را ياد كنى ، يا در نزد تو مذكور مى شوم ، يا نام من را مى نويسى ، بگو يا بنويس :
صلى الله عليه و آله و سلم .

.........................................

دزدی در روز روشن:  (حتما بخوانید)

امروز با وبلاگی آشنا شدم که تمام مطالب وبلاگ من رو بدون اجازه و بدون ثبت منبع در  وبلاگ خودش ارسال کرده.

واقعا زور داره کسی که نشسته مطالب وبلاگش رو تایپ کرده و یکی مفت ومجانی ازش بگیره.من که به هیچ وجه نمی بخشم.من حتی زمانی که درس داشتم.درسم رو محدود می کردم و به وبلاگم می رسیدم.

                                               داستان هفدهم:صلوات جامع  
عمار ساباطى گويد:
من نزد امام صادق - عليه السلام - بودم ، مردى گفت : اللهم صل على محمد و اهل بيت محمد امام - عليه السلام - به او فرمود: اى مرد! دايره را بر ما تنگ ساختى . آيا نمى دانى كه اهل بيت همان پنج تن اصحاب كساء هستند و بس ؟
مرد پرسيد: چگونه بگوييم ؟
فرمود: بگو: اللهم صل على محمد و آل محمد تا اين كه ما و شيعيان ما نيز داخل باشيم .

                                 داستان شانزدهم:سؤال از ثواب صلوات در خواب  
در دارالسلام محدث نورى رحمه الله عليه مى فرمايد:
در خواب ديدم گويا سوار بر اسب با جمعيت بسيارى از بالاى كوه بلندى پايين مى آييم ، ناگهان متوجه شدم كه رسول خدا(ص) سواره در پيش روى ماست و ما پشت سر آن حضرت(ص) حركت مى كنيم و بين ما و آن بزرگوار(ص) اندكى فاصله هست ، و كسى با آن حضرت(ص) نيست .
در اين موقع از اسب پياده شده و از جمعيت جلو افتادم خود را به آن حضرت رساندم ، مهار اسبش را گرفتم و بر او سلام نمودم و عرضه داشتم : ثواب كسى كه بگويد - و يكى از اذكار معروف از تهليل
و صلوات را بيان داشتم كه پس از بيدارى آن را فراموش كردم - چيست ؟
رسول خدا(ص)با تبسم به من توجه نمود و فرمود: درباره چه كسى ؟
دريافتم كه مقصود آن حضرت (ص) اين است كه ثواب براى هر گوينده اى نيست . عرضه داشتم : كسى كه ايمان به خدا و شما و - ائمه (ع) داشته باشد.
فرمود: خداوند به او پنج گنج عطا مى كند. معدن كبريت كه از آن طلا بيرون مى آيد، و دوم معدن ياقوت ، و آن گاه بقيه را مشابه آن دو بيان فرمود.
و من ترتيب آنها را فراموش كردم و آن گاه سكوتى كرد و در حالى كه ما پشت آن حضرت - صلى الله عليه و آله - حركت مى كرديم دوباره به من نگاه كرد و با تبسم فرمود: اما معدن اول منم . و باقى معادن را به ساير پنج تن آل عبا تاءويل نمود.
در اين موقع چنان سرور و خوشحالى به من دست داد كه جز خدا كسى نمى داند. تا اين كه به پايين كوه رسيديم و آن گاه آن حضرت(ع) از كوه ديگرى بالا رفت و من همراه جمعيت باز گشتم . و پس از يك ماه خداوند زيارت خانه اش و زيارت قبر پيامبرش(ص) را نصيب من فرمود.

با عرض سلام وتبریک به مناسبت ولادت امام حسین(ع)وحضرت ابالفضل(ع) وامام زین العابدین(ع).پست امروز را تقدیم شما می کنم.

ابتدا یه مولودی زیبا از محمود کریمی به نام وای وای چه محشری:دانلود

یه کتاب برای موبایل از زندگی نامه امام حسین(ع):دانلود

وکتابی دیگر برای موبایل از زندگی نامه حضرت ابالفضل:دانلود

و میریم سراغ اصل مطلب یعنی داستان پانزدهم:

                                           داستان پانزدهم:محافظت از گرماى دوزخ  
امام صادق(ع) به صباح بن سبابه فرمود:
مى خواهى به تو چيزى را ياد دهم كه روى تو را از گرمى آتش جهنم نگاه دارد؟
راوى عرض كرد: بلى .
فرمود:
بعد از نماز صبح ، صد مرتبه بگو: اللهم صل على محمد و آل محمد حق تعالى صورت تو را از آتش جهنم حفظ مى كند.
در همان كتاب از حضرت امام موسى (ع)روايت كرده است :
هر كه بعد از نماز تسبيح - يعنى نماز جعفر طيار - و بعد از نماز مغرب ، پيش از آن كه پاها را بگرداند و با كسى تكلم نمايد، بگويد:
ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما. اللهم صل على محمد النبى و ذريته ، حق تعالى صد حاجت او را برآورد، هفتاد در دنيا، و سى در آخرت .
راوى مى گويد من عرضه كردم : معنى صلوات خدا و صلوات ملايكه يعنى چه ؟
فرمود: تزكيه است از ايشان براى آن حضرت. و صلوات مؤ منان دعا است براى آن جناب .




درباره : -

امتیاز : - | نظر شما : -



نوشته شده در دوشنبه توسط امیرحمزه| بازدید : -

عناوين آخرين مطالب ارسالي

.: Weblog Themes ByMusic-Day.Info :.

::

عضویت سریع


قوانین سایت

کد امنیتی :
مطالب پر بازدید
مصائب امام رضا بازدید : 119
نظر سنجی
آیا از مطالب این وب سایت خوشتان می آیید؟
تبادل لینک
تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان وب سایت مداحان کشور وآدرس http://masjad3225.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

عنوان :
آدرس :

امکانات وب

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به وب سایت مداحان کشور مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح قالب

موزیک روز

جدیدترین مطالب روز دنیا